داستان امپراطور
حتی با تلسکپ های قوی آن را ببینیم دوازده قاره وجود داشت
که هر قاره به اندازه ی سطح کره ی زمین بود.
در این سیاره بسیار دور هر امپراطور یک سال در هر قاره می ماند
و سال بعد به قاره ی بعدی می رفت وقتی هم به قاره ی دوازدهم
می رسید و سال به پایان می رسید با سفینه ای به سیاره ی خود
می رفت و تا پایان عمر در آنجا می ماند.
یکی از این امپراطور ها شناوی بود که قدرت مند ترین امپراطوری
به شمار می رفت و یکی از ویژگی های این امپراطوری این بود که
دو فرمانروا داشت.
خود این دو فرمانروا بسیار زور و عقل داشتند و در همه ی جنگ ها
شرکت می کردند و پادشاهانی که گیر این دو می افتادند باید تا آخر
عمر تاجی که روی آن نوشته شده:من شکست خوردم را روی سر بگذارند
یک امپراطور که می خواست این دو امپراطور را شکست دهد
احمد بود و تا می توانست خود را قدرتمند کرد و در قاره های چهارم
و پنجم و ششم با این دو نفر جنگید ولی مثل همیشه شکست خورد
ولی در آخر و در قاره ی هفتم به این دو نفر چیز های بدی گفت
و دقیقا بعد از نیم ساعت قصر در سرش ویران شد و با تاج من
شکست خوردم از آنجا خارج شد و دیگر یاد گرفت هیچ وقت حرف
بد نزند!!!
سلام من این وبلاگ را برای خوانندگان گرامی ساختم تا به شما کمکی کرده باشم. پس لطفا تمام این مطالب را بخوانید.