روزی بود روزگاری بود در دوران حاکمیت هارون خلیفه عباسی 

بهلول زندگی می کرد.

هارون در کاخ پر زرق و برق خود نشسته بود و حوصله اش سر 

رفته بود.

در آن زمان بهلول به قصر هارون رفت و با سلامی گفت گویی

بین او و هارون شروع شد:

هارون: سلام بر تو ای بهلول تو سال های زیادی است که به قصر

ما سر می زنی حال از من چیزی بخواه تا به تو ببخشم.

بهلولِ:بسیار متشکر من نگران گناهانم هستم از شما می خواهم گناهان

مرا ببخشید چون می ترسم در روز قیامت باعث عذابم شوند.

هارون: ای بی عقل من که خدا نیستم که گناهان تو را ببخشم تازه من

خودم هم نمی دانم در روز قیامت چه بر سرم می آید. چیز دیگری بخواه

بهلول:ای خلیفه من زود بیمار می شوم از شما می خواهم بیماری ها

را از من دور کنید.

هارون با ناراحتی پاسخ داد: این کار هم از من ساخته نیست چیز

دیگری بخواه.

بهلول: ای خلیفه ی بزرگ شما بسیار قدرتمندید و ارتش و تجهیزات

بسیار گسترده ای را دارا هستید و تمام مردم فرمانبردار شما هستند. وقتی

من می خواهم استراحت کنم پشه ها و مگس ها مرا اذیت می کنند از

شما می خواهم به آن ها دستور دهید با من کاری نداشته باشند.

هارون که بسیار عصبانی شده بود با صدای بلندی گفت:ای نادان

این ها چیست که از ما می خواهی چرا چیز هایی را می خواهی

که انجامشان برای هیچ کس ممکن نیست؟

بهلول: شما که زورتان به پشه ای نمی رسد چه توقعی می توان از

شما داشت؟

هارون: نگهبانان او را از قصر بیرون بیندازید.

بهلول: ای خلیفه خودم می روم نیازی نیست نگهبابانتان را خسته

کنید.

سپس از قصر بیرون رفت. خلیفه هم در فکر بود.

به همین دلیل به وزیرش گفت: آیا راهی برای دور کردن پشه ها 

وجود دارد؟

وزیر در جواب گفت:خیر ای خلیفه ی بزرگ.

هارون باز گفت راهی برای دور کردن بیماری ها هست.

وزیر گفت: اگر راهی بود ما کاری می کردیم که شما بیمار نشوید.

هارون با خشم گفت: پس چه کاری از من ساخته است؟

وزیر گفت: پشه کشی به دست بگیرید و پشه ها را بکشید.