داستان بهلول و هارون
بهلول زندگی می کرد.
هارون در کاخ پر زرق و برق خود نشسته بود و حوصله اش سر
رفته بود.
در آن زمان بهلول به قصر هارون رفت و با سلامی گفت گویی
بین او و هارون شروع شد:
هارون: سلام بر تو ای بهلول تو سال های زیادی است که به قصر
ما سر می زنی حال از من چیزی بخواه تا به تو ببخشم.
بهلولِ:بسیار متشکر من نگران گناهانم هستم از شما می خواهم گناهان
مرا ببخشید چون می ترسم در روز قیامت باعث عذابم شوند.
هارون: ای بی عقل من که خدا نیستم که گناهان تو را ببخشم تازه من
خودم هم نمی دانم در روز قیامت چه بر سرم می آید. چیز دیگری بخواه
بهلول:ای خلیفه من زود بیمار می شوم از شما می خواهم بیماری ها
را از من دور کنید.
هارون با ناراحتی پاسخ داد: این کار هم از من ساخته نیست چیز
دیگری بخواه.
بهلول: ای خلیفه ی بزرگ شما بسیار قدرتمندید و ارتش و تجهیزات
بسیار گسترده ای را دارا هستید و تمام مردم فرمانبردار شما هستند. وقتی
من می خواهم استراحت کنم پشه ها و مگس ها مرا اذیت می کنند از
شما می خواهم به آن ها دستور دهید با من کاری نداشته باشند.
هارون که بسیار عصبانی شده بود با صدای بلندی گفت:ای نادان
این ها چیست که از ما می خواهی چرا چیز هایی را می خواهی
که انجامشان برای هیچ کس ممکن نیست؟
بهلول: شما که زورتان به پشه ای نمی رسد چه توقعی می توان از
شما داشت؟
هارون: نگهبانان او را از قصر بیرون بیندازید.
بهلول: ای خلیفه خودم می روم نیازی نیست نگهبابانتان را خسته
کنید.
سپس از قصر بیرون رفت. خلیفه هم در فکر بود.
به همین دلیل به وزیرش گفت: آیا راهی برای دور کردن پشه ها
وجود دارد؟
وزیر در جواب گفت:خیر ای خلیفه ی بزرگ.
هارون باز گفت راهی برای دور کردن بیماری ها هست.
وزیر گفت: اگر راهی بود ما کاری می کردیم که شما بیمار نشوید.
هارون با خشم گفت: پس چه کاری از من ساخته است؟
وزیر گفت: پشه کشی به دست بگیرید و پشه ها را بکشید.
سلام من این وبلاگ را برای خوانندگان گرامی ساختم تا به شما کمکی کرده باشم. پس لطفا تمام این مطالب را بخوانید.