حکایت
روزی روزگاری پدری تاجر که دو دختر داشت هر دو را به
مردانی شوهر داده بود یکی باغبان و دیگری کوزه گر
پدر پیش دختر رفت و از او پرسید آرزوی قلبی ات را بگو
دختر گفت آرزویی ندارم بجز اینکه می خواهم باران ببارد
تا باغمان آباد شود.
سپس پیش دختر دومش رفت و از او هم همان سؤال را
پرسید. دختر گفت تنها یک آرزو دارم و آن این است که
هوا آفتابی باشد لطفا دعا کن هوا آفتابی باشد.
حال به نظر شما پدر دو دختر باید چه دعایی کند
در قسمت نظرات با ما در میا بگذارید.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 18:23 توسط لاله
|
سلام من این وبلاگ را برای خوانندگان گرامی ساختم تا به شما کمکی کرده باشم. پس لطفا تمام این مطالب را بخوانید.