داستان مترسک و آدم برفی
شاخه هایش سنگین بود هیچ چیزی را احساس نمی کرد.
او منتظر تنها دوستش زاغی بود.
زاغی یکی از دوستان مترسک بود. زاغی همیشه به
هواشناسی گوش می کرد و زمانی که خبر مهمی به گوشش
می رسید به مترسک می گفت.
زاغی با بال بال کردن خودش را به مترسک رساند.
مترسک با تعجب پرسید:<<چرا اینقدر سریع بال بال
می کنی؟>> زاغی به مترسک گفت:<<این سرما تا
دو ماه دیگر ادامه پیدا می کند و حتی ممکن است سردتر
هم بشود>>.
زاغی راست گفته بود. هوا کم کم سرد تر شد. مترسک
تنها نبود و مترسک های دیگری هم در گندم زار بودند.
بعضی از افراد برای گرم کردن خودشان چند تا از مترسک ها
را آتش زده بودند.
چند پسر بچه از کنار مترسک می گذشتند. یکی از بچه ها
به دوستانش گفت:<<چطور است آدم برفی را همین جا بسازیم؟>>
بقیه بچه ها هم قبول کردند و به ساختن مشغول شدند.
همه بچه ها دست در دست هم شروع به ساختن آدم برفی
کردند. هر کس یک کار را انجام داد. یکی سر و شکم را ساخت
دیگری بینی برایش گذاشت و یکی هم او را صاحب دست کرد.
در آخر یکی از بچه ها با خودش گفت:<<این آدم برفی شال گردن
کم دارد.>> به همین دلیل برایش شال گردن گذاشت و آن
آدم برفی ساخته شد.
مترسک رو به آدم برفی کرد و گفت:<<تو به چه دردی
می خوری؟>> آدم برفی گفت:<<دل ها را شاد می کنم>>
مترسک باز پرسید:<< بجز دل شاد کردن کار دیگری بلد
نیستی؟>> آدم برفی به مترسک توجهی نکرد.
مترسک به آدم برفی حسودی اش می شد و با خودش
می گفت:<<این آدم برفی بی ارزش که به هیچ دردی هم
نمی خورد چقدر خوشبخت است چون کسی او را آتش نمی زند>>
یکی از آرزو های آدم برفی این بود که بتواند بهار و تابستان
را چشمانش ببیند برای همین از یک پیرمرد دانا که داشت از
آنجا عبور می کرد پرسید:<<ای پیر مرد دانا آیا تو را هی را
می شناسی که من بتوانم به چشمانم بهار و تابستان را ببینم.>>
پیر مرد با مهربانی به او گفت:<<باید انفاق کنی>>.
آدم برفی خوشحال شد زیرا راهی بود که بتواند
بهار و تابستان را ببیند. اما مترسک به او گفت:<<
آدم برفی ها به هر حال آب می شوند پس خودت را
اذیت نکن>>. ولی آدم برفی نا امید نشد.
خرگوش گرسنه ای از آنجا رد می شد. خرگوش
رو به آدم برفی کرد و گفت:<<من گرسنه ام به من کمک کن>>
آدم برفی بینی خود را که یک هویچ بود به خرگوش داد.
خرگوش از او تشکر کرد و رفت. اما مترسک به آدم برفی
گفت:<< اشتباه کردی که بینی خودت را به او دادی
هیچ آدم برفی این کار را نمی کند>>
بار دیگر پسر بچه ای سردش بود به همین دلیل از
آدم برفی کمک خواست. آدم برفی شال گردنش را به
پسر بچه داد. پسر بچه هم برای او دعا کرد و رفت.
باز مترسک گفت:<<آن وقت که آب شدی متوجه می شوی
آن پیر مرد به تو دروغ گفته بود.>> آدم برفی به حرف های
مترسک گوش نداد.
پیر زنی از آنجا می گذشت که سردش بود. رو به
آدم برفی کرد و گفت:<<مت و بچه هایم سردمان است به
ما کمکی بکن.>> آدم برفی دست هایش را به پیر زن داد.
پیر زن برای او دعا کرد و به او گفت:<< تمام آدم برفی ها
بجز تو به هیچ کس کمکی نمی رسانند اما تو کمک می کنی
خدا کند که هیچ وقت آب نشوی.>> مترسک به آدم برفی
خندید و گفت:<< تو دیگر آدم برفی نیستی تو تنها یک گلوله
برف هستی که تنها می توانی به دعا های این پیر زن دل خوش
کنی>>
فصل بهار نزدیک شد و برف ها آرام آرام آب می شدند.
مترسک باز به آدم برفی گفت:<<حالا که آب می شوی، پس
این آخرین حرف هایی است که می شنوی. بدان نیکی همه جا
خوب نیست.>>
آدم برفی کم کم داشت آب می شد. اما خداوند آدم برفی
را به یک بچه آدم تبدیل کرد.
مترسک تعجب کرده بود و از حسودی می خواست آتش
بگیرد. زمستان که دوباره آمد رهگذری برای گرم کردن خودش
مترسک را آتش زد.
ما انسان ها باید به حرف پیران سال خوده گوش بدهیم
چون آن ها چیز هایی می دانند که ما نمی دانیم. در بین ما
کسانی هستند که می خواهند ما را از راه بدر کنند ما باید
به حرف همچین کسانی گوش ندهیم.

سلام من این وبلاگ را برای خوانندگان گرامی ساختم تا به شما کمکی کرده باشم. پس لطفا تمام این مطالب را بخوانید.