در افسانه ها آمده است که تاجری چهار پسر داشت.

او همیشه سه پسر کوچک را برای تجارت به روم و مصر

یا چین می فرستاد تا با کار تجارت آشنا شوند و روزی

خود به یک تاجر شناخته شده تبدیل شوند.

تاجر هیچ گاه پسر بزرگ را برای کار تجارت به سرزمین های

دیگر نمی فرستاد و پسر بزرگ تر خیلی ناراحت بود.

در یکی از روز ها دوست تاجر به تاجر گفت: چرا پسر

بزرگتر را برای کار تجارت به سرزمین های دیگر نمی فرستی

آخر او خیلی ناراحت است و به من گفت با آنکه بزرگتر

از برادر هایش است اما پدر هیچ توجهی به من ندارد.

درست می گوید او پسر بزرگتر توست و تو باید بیشتر از

برادرهایش به او توجه کنی.

تاجر به دوستش گفت: او دیوانه ای ابله است اگر به او

کاری بدهم او مرا به خاک سیاه خواهد نشاند ولی

هر چیز ارزش یکبار امتحان کردن را دارد.

تاجر به پیش فرزندش رفت گفت: ای فرزندم

دیگر وقتش است که تو هم مانند برادر هایت 

به کار تجارت بپردازی و صاحب مال و ثروت 

شوی.

تاجر به فرزندش مقداری پول داد و به او گفت که 

هر جا می خواهی برو ولی پسر نگذاشت که راه و

رسم تجارت را به او بیاموزد چون می گفت تجارت 

یعنی ارزان بخری و گران بفروشی.

پسر چند شتر برداشت و در زمان رفتن مردم شهر

دور او جمع شدند و هر کدام درخواستی کردند تا از 

شهر های دیگر برای آن ها بخرد یکی کفش می خواست 

و دیگری زهر عقرب و یک پیر مرد از او بوق حمام

خواست.

خلاصه به شهر رسید و دنبال چیزی برای تجارت بود

که صدایی توجهش را جلب کرد.

یک نفر بوق حمام می فروخت. چون یک نفر از او

بوق حمام خواسته بود فکر کرد که بوق حمام باید

چیز خوبی باشد برای همین از فروشنده پرسید

که هر بوق چقدر است؟ فروشنده جواب داد یک دینار.

با خودش فکر کرد که که اگر بوقی را ده دینار بفروشد

ثروتش ده برابر می شود برای همین به پدرش نامه داد که

یک کار تجارت پیدا کرده است که ثروتش را ده برابر می کند.

پدر هم خوشحال شد و تمام ثروتش را که با چهل سال زحمت

به دست آورده بود برای پسرش فرستاد.

پسر هم خرید و به شهر آمد.

نزدیک شهر که شد مردم به تاجر خبر دادند که پسرت

دارد می آید.

تاجر پسرش را همراه با دویست و چهل  شتر

دید و از او پرسید چه خریده ای ای  پسر باهوش من؟

پسر گفت: بوق حمام ای پدرم

تاجر که شوکه شده بود پرده را از روی شتر اول کنار زد

و بوق حمام دید و این کار را برای شتر دوم هم کرد و باز

بوق حمام دید و ناگهان غش کرد.

مردم به او آب قند دادند و او به هوش آمد و گفت ای پسر

ابله آخر من چه اشتباهی کردم که به حرف دوستم گوش کردم

می گویم آن همه پول که بر باد دادی فدای سرت آخر من این

همه جا از کجا بیاورم که بوق حمام نگهداری کنم راستی آخر

دیوانه چه کسی بوق حمام می خرد؟ اگر سه قرن هم بگذرد

فکر نکنم پنج تا از آن ها را بفروشم. تو حتی آبروی من را هم

بردی از این به بعد همه به من بوقی می گویند.

 

 

 

خلاصه از این به بعد بود که هر کس در کاری ضرر می کرد

به او می گفتند:تجارت بوق حمام انجام داده است